تبليغاتX
< عطش ِ سرد

عطش ِ سرد

هرگاه تو با من حرف می زنی، احساس می کنم خودت را در ذهنت، در مقابلم می بینی که با دقت مراقبی که مبادا حرفی بزنی یا کاری انجام دهی که این تصویر از خودت در نظرم آن کس نباشد که تو می خواهی. ولی من هر لحظه حقیقت تو را می بینم در تلاش برای طراحی تصویری از خودت که تنها انگاری از توست. اگر چه ناچار آنچه تو می خواهی را باور می کنم ولی حتما آن کس را از تو می شناسم - دوست دارم- که حقیقت تو است.

و از این موضوع که من هم در نگاه تو همین تلاش ناشیانه را دارم به خنده می افتم و هم هراسانم می کند. ولی آنچه واضح است تصور انسان از خودش – هرچند بزرگ و دقیق و هوشمندانه- فاصله ایست میان او و حقیقت.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 1:16 توسط محمد| |

کسی که مومن است به خدا؛ ایمان دارد که بد و خوب تنها ازمقیاس ایمان سنجیده می شوند. بهشت و جهنمی در کار است و هر عملی، پی آمدی برای انسان دارد.

کسی که اصول و قانون نمی شناسد؛ هر چه که خوشایند اوست می خواهد و باید و نباید را نمی فهمد. و می خواهد زندگی را بکر و تازه تجربه کند.  

 کسی که باهوش است؛ چیزهایی را می فهمد که کمتر کسی قادر به فهم و توجه به آنهاست.

کسی که ضعیف است و توان برقراری رابطه و تعامل با جامعه را ندارد؛ ساده است؛ قاعده ی زندگی امروز را یاد نگرفته است.

کسی که خوب حرف می زند و دیگران را به راحتی تحت تاثیر قرار می دهد.

و کسی که ثبات بیشتری از دیگر "من"هایم دارد. آن کس که همیشه در تلاش برای اثبات و یا رد همه ی تصورهایم از "من" است.

پیش از همه ی اینها، کسی هست که "تصور" نیست؛ یک احساس عمیق است. نمی دانم کی؟! ... ولی بی شک اولین تصویر از "من" است. و همه ی  تصورهایم از خودم تلاشی مذبوحانه است در انکار این احساس.

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 17:20 توسط محمد| |

آگاهی از "حقیقت" من و تو، عالی ترین گواه برای پذیرفتن آنجاست، که تو از من بهتر هستی و آنجا که من از تو.

و تنها با این نگاه همیشه احساس من به تو خوب است و احساس تو به من؛

و اینجا تو مرا با هر آنچه هستم دوست داری و من تو را؛

و روزی قدری به ارزش هردومان داریم.

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 3:31 توسط محمد| |
 

آدمهای خاص هر چه را که می دانند، باور دارند...                                                                          و دیگران آنی را حقیقت می دانند که احساس می کنند.

نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 0:28 توسط محمد| |
 

مشکل ما انسانها ندیدن یا نفهمیدن واقعیت نیست..                                                                     مشکل ما نپذیرفتن واقعیت، یا ناتوانی از پذیرش آن است.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 18:11 توسط محمد| |
هیچ چیز دنیا مطلق و صد در صدی نیست!

جریان تفکر در ذهن انسان مثل رکاب زدن یک دوچرخه است... که تنها در حرکت تعادل و جریان داره. انسان با بی تفاوتی نسبت به مسیر اختیاری نخواهد داشت... و با تردید قادر به حرکت نیست. و همه ی سختی زندگی اینجاست... یعنی انتخاب! ... انتخاب بین همه ی نسبیت های زندگی.

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 3:12 توسط محمد| |
اصیل ترین حس وجودم "خواهش" است...
خواهشی برای رفتن!
من بی تابم،
ولی ناگزیر از آنی که کم است و زیاد خشنودم می کند...
هر آنچه که در زمان ساکنم می کند و از حرکت بازم می دارد!

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 3:3 توسط محمد| |

آغاز هر روز... شبها وقت خواب... پایان هر سکوت... پس از شکست هر سکون...
و هر زمان که عطف می خورد نگاهم... 
که هستم؟
آن کس که می خواست همیشه با پدرش باشد...انگار که می ترسید از حسی شبیه "تنهایی". آن کس که همیشه خود را جای درچشم ترین آدم جمع تصور می کرد... از ترس حسی شبیه "نبودن". آن کس که چرخ کهنه ای را همراه خود می غلطاند... از شوق حسی شبیه "رفتن". و آن کس که به دنبال کبوتری یک صبح تا ظهر تابستان را یکنفس می دوید... از مستی حسی شبیه "خواستن".
و شاید آن کس که می ترسد از تنهایی و نبودن و پر است از خواهش و رفتن.
و حتی کسی ساده تر... آن حس که پرسید "که ام!"...که عطش دانستن ٍحقیقت را دارد...
حقیقت...
حقیقت...
حقیقت...
حقیقتی که سایه ای از آن را می بینم و خیالی بیشتر و یا کمتر از آن ندارم و نمی خواهم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 5:28 توسط محمد| |

ای آدمها ....

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید !


یک نفر در آب دارد می سپارد جان .

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 14:44 توسط محمد| |

نگاهم به نگاهت می نشیند، انگار می بوسمت!

حرف که میزنی، انگار می بوسمت!

غیر از این باشد، بیقرارم!

درست است!...دیگر معتاد به بوسیدن لبهایت شده ام.

ولی نمی دانم چرا طعم هزار بوسه ی اکنونم اندازه ی تنها اولین و هم دومین و حتی سومین و شاید چهارمین و ... ، بوسه نیست؟!

او هم معتاد بود... معتاد واقعی! می گفت گاهی که دیگر نشئه نمی شود، مدتی ترک می کند.

باشد! مدتی ترکت می کنم...

اما مگر همه ی بی قرایم تو نبودی؟ پس چرا عطشم هم پای وسعت خاطره ام از تو گر می گیرد؟  و چرا هر بار هویتت از تمنای دلم بیشتر کم می آید؟

یعنی همه ی برق نگاهت، رندی شیرنت و ذهن گستاخت، تنها مخدر است؟!

ترکت می کنم... برای همیشه!

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 4:3 توسط محمد| |
پسر داییم کلاس سوم ابتداییه. امروز داشت یه متنی رو می خوند که از اینترنت براش گرفته بودم. به لغت "ربیع الاول" که رسید، ازمن پرسید این چیه؟ من هم با یه لحن مهربون گفتم "ربیع الاول"... و بعد با یه ژست عالمانه شروع کردم به توضیح بیشتر که یکی از ماه های قمری هست و ...

یه دفعه حرفم قطع کرد گفت: خُب بابا !

و من...

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 19:2 توسط محمد| |