سال ما همان ۸۷ می باشد!
۲/۱۳/۱۳۸۷

ولي لحظه اي هست ميان همين زندگي که دنيا بر دلت سگيني مي کند و راه نفست تنگ مي شود... لحظه اي که اعتقاد بايد جواب پس بدهد و تو ايمانت را پاي قمار برسر اتفاق افتادن معجزه اي شرط مي بندي...
گرچه همین احساس هم لحظه ای بیشتر دوام ندارد. و در اصل همان بازگشت لحظه ای ذهنم است به اولین بارهایی که زمین را روی نقشه می دیدم. همان زمانهایی که دنیا پیش رویم آنقدر بزرگ بود که حالا کوچک است.
اینها را می نویسم و می بینم که افسرده ام. همان حالتی که تا مدتی قبل باور نمی کردم نصیب من هم می شود. چرا که انگار دنیای ذهنم کمتر نقطه ی مبهم دارد... لاک ٍ روی پشت ذهنم نیست، دنیاست! ... میان سکوتش هم، کسی هست...
ولی دل می گیرد به این حرف ها نیست که بفهمی و لمس کنی: "وجود اصالت دارد و ماهیت اعتباری است؛ وحدت وجود تشکیکی ست؛ اخلاق ذاتی است نه قراردادی و... آنکه همیشه نیمه ی پر دیدنی تر است... و یا اینکه زندگی تعامل محبت است و..."
این طور می نویسم که زمانی ذهنم را خیال بر ندارد که می تواند چیزی را به من تحمیل کند... گرچه شادی باشد. همانطور که نتوانست عشق را و حتی خدا را اجبارم کند...
گرچه عشق را می خواهم و قدر ادعا مومنم!
و این چند بار است این زمان که می رسد، حس می کنم روحم همین جا -همین زمان- ایستاده است و همراهم نمی چرخد...
و دلم را کنارش...
که در سکوت عشق را می فهمد و...
عاشق نمی شوم!
انقلاب ایران جدای هر بازیگردانی که داشت، بازیگرانش مردم بودند آن هم در نقش اصلی. و دور از هر سیاستی که در پس پرده هدایتش می کرد، شکی نیست که انگیزه ی اجتماعی ایجادش اعتقاد مردم بود. انقلاب برای کسانی که مستقیم لمسش می کنند اتفاق بزرگی است. با این وجود شاید طبیعی به نظر برسد که جامعه ی انقلاب گر در توجه به باور های محرک انقلاب زیاده روی کنند و درنتیجه جای تعصب را که رنگ تعقل را کمرنگ می کند، با اعتقاد عوض کنند.
و حال بی آنکه مسئله را پیچیده ببینیم...
نگاهی که در سیاست یک حکمت به آینده می شود درست آنقدر مهم است که هدف برای یک انسان. و این زمان تعیین یک هدف گرچه سیاست یک نظام حکومتی باشد، محتاج واقع بینی است دور از هرگونه شعار و آرمانگرایی دنکیشوت وار.
و حال اینکه پس از گذشت سالها از انقلاب هنوز رنگ آن تعصب و آرمانگرایی خام در سیاست این حکومت موج می زند. و اینطور بگوییم که اگر این روان آشفته ی حکومتی روند رو بهبودی را هم داشت، با سر کار آمدن دولت اخیر تشنج کرد.
حکومت ایران آنقدری که جامعه به خلوص نیت اعضای دولت نیاز دارد را، بیشتر هم دارد. ولی دردی که گریبان گیر جامعه ی ما است فقر سواد است. و بیشتر فقر در سواد مسئولانش. اینطور که هر که می فهمد یا در انزواست و یا در کشوری دیگر خدمت می کند. این موضوعی است که درکش نیاز به کنکاش ندارد و از وضع اداره ی مملکت در این روزها می شود به آن پی برد. وجالب تر آنکه با پاسخگو بودن این روزهای مسئولان نیازی به چرخاندن سر هم نیست.
سیاست چیز زیبایی نیست. ولی مسئولیت هر فرد به جامعه ی متعلق به آن ایجاب می کند که برای آگاهی، یکدیگر را صدا بزنند تا هویت ملی مردم بیدار شود. گرچه ذهن مردم جامعه ای که دور یا نزدیک درگیر انقلاب بوده اند خسته است... مرمی که کم تاوان نداده اند برای باورشان!
ولی باز هم باید جنگید...اما این بار برای فهم و آگاهی...
و این مفهومش مبارزه با دین نیست . که همین اشتباه بزرگتری است و دلیل اصلی از بین رفتن هویت ملی ایرانی بودن.
زمان را گواه می گیرم که زندگی بی قرار رفتن است. باران را گواه می گیرم که دنیا دلش می گیرد و شب را گواه می گیرم که سکوت حرف می زند... و دل ِ عاشقی نکردهِ شیدایم به ماه را،گواه که عشق حقیقت است و خواب را که زندگی پیش و بیش از خاطره است و... و همه را گواه این که "هستی"، جان دارد...
خدایا!... این، حرف حرف اسمت را در چشم دعایم می کشد...که عادت زمانه ام نیست!... که تعریف پیچیده ی هیچ ذهنی نمی خواندش!...
خدایا!...همین است کودکم می کند، تشر خورده از زمین!... که اول بغض می کند و بی تاب می شود... تا آنی که چشم نم زده ی نگران مادرش را ببیند...همه ی دردش اشک می شود به شوق پناهی که هیچ تردیدی جرات انکارش را ندارد...
و همین است که بغضم را همراه غرورم با تلنگری که نوای خطاب کردن توست، می شکند!...
این لحظه "من" بی فاصله پشت چشمم است...
خدایا!...
بشنو از دردی که کهنه است و همیشه. دردی که سهم زندگی در دنیای توست...
دنیا را بزرگ آفریده ای ... اما نه اندازه ای که دلم نگیرد. و شب را آرام، ولی نه آنقدر که خوابم کند. در حالی که دنیا مانند مادرم است و شب، پدرم. هوشم زیاد است و دردی از من دوا نمی کند، که فکرم بازیچه است. بازیچه ی زمانی که شاید زمان من نیست. این را وقتی می بینم که دلم جای متروکه ی ذهنم است... و زمانی که محبت را می فهمم و دوستی ندارم و دوستم دارند و نمی بینم.
خدایا!...همه ی من حسرت است. حسرت ایمان به تو، که دارم و نمی کشاندم. حسرت برای قدرت که می توانم و نمی شود. حسرت به عشق، که عاشقم ولی بی جان.
خدایا! ... اگر من می دانم چرا، تو بهتر می دانی ... اگر می دانی که روزگارم خوب تو نیست، دلم می فهمد. و اگر می دانم زندگی مفهومی زیباست، تو برایم می خواهی...
خدایا!...خواهشم از تو نه معنای ضعف روحم است و نه دلیل کفران نعمت تو، که همه اش ناچاریست.
پس بخواه برایم آنی که خواست توست!
با همه غم و شادی که دل دارد، با همه شوق و نا امیدی و با همه نفرت و عشق، با ز هم چکاوکانی نبض زندگی را خوش می خوانند، مثل قصه ای که مادر می خواند تا کودکش بخوابد...که می داند انتهایش شادی است.شوقی که معنایش "امید" است ... به سپیده ای که خواهد آمد.
که اگر این نبود هرگز انسان گذر عمر را خط نشان نمی کرد تا "عید" شود به شیرینی.
دنیا زنده است، جان دارد و نفس می کشد که بهار می شود... و روحی مقدس دارد که در تعاملش با انسان امید می آید... که ابدیت بهاری جاودان است.
اولین نشان بهارتان،
شقایق!
برخلاف رویا که بی همتا زیباست و خیال که آغوشش گرم است.
و افسوس...که زندگی واقعیت است!
گرچه واقعیت نیمی از حقیقت است و نیمه ی دیگر رویاست که حقانیتش خیال است،
ولی آنچه محصور زمان می شود و خاطره می سازد،"واقعیت" ست.
آسمان صاف است و باران می بارد؛
از شکوهی که نه آسمان است و نه قدر ما...می بارد بی آنکه چیزی از جایی کاسته شود و به جایی دیگر،افزوده.
از ابتدا و انتها سهم ما میانه شد.میان از همه چیز...از درد،ایمان،محبت،دانایی و حتی عشق...
خواب شیرین است و بیداری خوشایند! ولی چیزی میان اینها کابوس است.مومن آرام است و کافر بی قید! ولی کسی میان اینها سوخته دو دنیا.دیوانه خوش است و عاقل همیشه آسوده! و حالتی میان این دو پریشانی و رنج است.و باز، لیلا سرخوشی مغرور است و مجنون دلگرم و آزاد! و کسی میان این دو،خفته ای که در خواب راه می رود.
آسمان ابری ست و باران نمی بارد...
از قفسی که آسمان است و...
دل ما!

