آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید !
یک نفر در آب دارد می سپارد جان .
هرگاه تو با من حرف می زنی، احساس می کنم خودت را در ذهنت، در مقابلم می بینی که با دقت مراقبی که مبادا حرفی بزنی یا کاری انجام دهی که این تصویر از خودت در نظرم آن کس نباشد که تو می خواهی. ولی من هر لحظه حقیقت تو را می بینم در تلاش برای طراحی تصویری از خودت که تنها انگاری از توست. اگر چه ناچار آنچه تو می خواهی را باور می کنم ولی حتما آن کس را از تو می شناسم - دوست دارم- که حقیقت تو است. کسی که مومن است به خدا؛ ایمان دارد که بد و خوب تنها ازمقیاس ایمان سنجیده می شوند. بهشت و جهنمی در کار است و هر عملی، پی آمدی برای انسان دارد. کسی که اصول و قانون نمی شناسد؛ هر چه که خوشایند اوست می خواهد و باید و نباید را نمی فهمد. و می خواهد زندگی را بکر و تازه تجربه کند. کسی که باهوش است؛ چیزهایی را می فهمد که کمتر کسی قادر به فهم و توجه به آنهاست. کسی که ضعیف است و توان برقراری رابطه و تعامل با جامعه را ندارد؛ ساده است؛ قاعده ی زندگی امروز را یاد نگرفته است. کسی که خوب حرف می زند و دیگران را به راحتی تحت تاثیر قرار می دهد. و کسی که ثبات بیشتری از دیگر "من"هایم دارد. آن کس که همیشه در تلاش برای اثبات و یا رد همه ی تصورهایم از "من" است. پیش از همه ی اینها، کسی هست که "تصور" نیست؛ یک احساس عمیق است. نمی دانم کی؟! ... ولی بی شک اولین تصویر از "من" است. و همه ی تصورهایم از خودم تلاشی مذبوحانه است در انکار این احساس. آگاهی از "حقیقت" من و تو، عالی ترین گواه برای پذیرفتن آنجاست، که تو از من بهتر هستی و آنجا که من از تو. و تنها با این نگاه همیشه احساس من به تو خوب است و احساس تو به من؛ و اینجا تو مرا با هر آنچه هستم دوست داری و من تو را؛ و روزی قدری به ارزش هردومان داریم. آدمهای خاص هر چه را که می دانند، باور دارند... و دیگران آنی را حقیقت می دانند که احساس می کنند. مشکل ما انسانها ندیدن یا نفهمیدن واقعیت نیست.. مشکل ما نپذیرفتن واقعیت، یا ناتوانی از پذیرش آن است. جریان تفکر در ذهن انسان مثل رکاب زدن یک دوچرخه است... که تنها در حرکت تعادل و جریان داره. انسان با بی تفاوتی نسبت به مسیر اختیاری نخواهد داشت... و با تردید قادر به حرکت نیست. و همه ی سختی زندگی اینجاست... یعنی انتخاب! ... انتخاب بین همه ی نسبیت های زندگی. آغاز هر روز... شبها وقت خواب... پایان هر سکوت... پس از شکست هر سکون... نگاهم به نگاهت می نشیند، انگار می بوسمت! حرف که میزنی، انگار می بوسمت! غیر از این باشد، بیقرارم! درست است!...دیگر معتاد به بوسیدن لبهایت شده ام. ولی نمی دانم چرا طعم هزار بوسه ی اکنونم اندازه ی تنها اولین و هم دومین و حتی سومین و شاید چهارمین و ... ، بوسه نیست؟! او هم معتاد بود... معتاد واقعی! می گفت گاهی که دیگر نشئه نمی شود، مدتی ترک می کند. باشد! مدتی ترکت می کنم... اما مگر همه ی بی قرایم تو نبودی؟ پس چرا عطشم هم پای وسعت خاطره ام از تو گر می گیرد؟ و چرا هر بار هویتت از تمنای دلم بیشتر کم می آید؟ یعنی همه ی برق نگاهت، رندی شیرنت و ذهن گستاخت، تنها مخدر است؟! ترکت می کنم... برای همیشه! یه دفعه حرفم قطع کرد گفت: خُب بابا ! و من...





خواهشی برای رفتن!
من بی تابم،
ولی ناگزیر از آنی که کم است و زیاد خشنودم می کند...
هر آنچه که در زمان ساکنم می کند و از حرکت بازم می دارد!
و هر زمان که عطف می خورد نگاهم...
که هستم؟
آن کس که می خواست همیشه با پدرش باشد...انگار که می ترسید از حسی شبیه "تنهایی". آن کس که همیشه خود را جای درچشم ترین آدم جمع تصور می کرد... از ترس حسی شبیه "نبودن". آن کس که چرخ کهنه ای را همراه خود می غلطاند... از شوق حسی شبیه "رفتن". و آن کس که به دنبال کبوتری یک صبح تا ظهر تابستان را یکنفس می دوید... از مستی حسی شبیه "خواستن".
و شاید آن کس که می ترسد از تنهایی و نبودن و پر است از خواهش و رفتن.
و حتی کسی ساده تر... آن حس که پرسید "که ام!"...که عطش دانستن ٍحقیقت را دارد...
حقیقت...
حقیقت...
حقیقت...
حقیقتی که سایه ای از آن را می بینم و خیالی بیشتر و یا کمتر از آن ندارم و نمی خواهم. 


![]()
